از درون سیاه آهنی آهی میکشم و صدایم در وجودم انعکاس میابد.
آخ یادم رفته که بزرگ شدهام و دیگر این سیاه به کار بازیم نمیآید.
جز آهم نمیتوانم به بیرون بجهم
گیر کردهام..... گیر کردهایم...
یک روز؟ یک ماه؟ یک سال؟ یک قرن؟
و باز بویی از کودکی مشامم را از آن سیاه آهنی پر میکند.
مادرم فریاد میزند نزدیک نشووو کثیف میشوی
ابوالهول میآید و من پشت سیاه آهنی قایم میشوم .